هم آوازی اگر یک دم ،! ز دل در ناله ی نی می نواخت هرشب ! نمی دانم چرا غرق سکوت است و کدامین سنگ دورش کرد از
کوی ام /
بیا اینجا که من هرشب در این کلبه چراغی را بیافروزم ،،، در بگشایم و برای بزم درویشان به زیر تیرگیهای ستم در میخانه ی بی خواب در این دیر کهن برایت بقچه ای از نور بگذارم
پیامم را اگر خواندی / بدان اینجا من سخت دلتنگم /سراغم را /حالم را / اگر احوال زارم را /ز رندی مست در راه میخانه گرفتی/ بدان انجا کنار جام حسابت را جدا بگذاشتم //
اگر سو سو ی نوری را ز راه دور دیدی بدان من باز برای میهمان هر شبم فانوس افروختم
برای دوستم کاپیتان از طرف رضا اهورایی
برچسب:
نویسنده: ایلیا رضوانی