مضرابها خاموشند و همه چیز در سکوت در انتظار انگشتانی که بنوازند و من دست میکشم تیره شب را همچون کوری بر بریل
و شب با قبایی سیاه پاشنه چکمه ی سیاهش رو انگشتام میفشارد
همانگونه که مرکبدان سیاهی را فشار دهد جغدی بر عمارت متروکم ناله میکند که ازلمس شکسته ی شب جز خراش های کهنه روح نیافته ام
یک نفر بیاد کبریتی بکشد اینهمه سیاهی را یا فرشته چوب جادویش را بمن بدهد .... تا امید روییدن را دوباره زنده کنم همچون کشاورزی که در کیسهی بذرهایش دلخوشی هایش انبار کرده برای زمینی که .... یک فصل در زیر لحاف برف در خواب بوده بهار نزدیک است
رضا اهورایی،،
.
ما را در سایت پیرمرد فرفره فروش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86